پارت دویست :

نگاه نیایش لحظه‌ای می‌پرد و بعد با لبخند می‌گوید:
-خیلی بهتره... نگران نباش، می‌خوام یه خبر مهم بهت بدم.
-چی؟
قلبش تند می‌کوبد و به چشمان نیایش خیره می‌ماند.
-امیرحسین چند وقتیه بهوش اومده...نیکداد بهوش اومده! برای همین بالاخره بهمون اجازه ملاقات دادن... مهناز برات حکم قرار گرفته تا وثیقه بذاریم. باورت میشه؟!
لبخند کمرنگی روی لب‌هایش می‌نشیند و تکیه به پشتی صندلی می‌زÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ..م

    1

    منظور نیایش چی بود،نکنه برای مرضیه اتفاقی افتاده،دیگه چه اتفاق جدیدی افتاده 🥺🙏🏻

    ۳ ساعت پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    والا چی بگمم اتفاقا قرار روی سر نیکداد اوار بشه

    ۱ ساعت پیش
  • ..م

    1

    متاسفانه بیشتر کپنت نگرانت شد 😠

    ۳ ساعت پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    اره واقعاا🥺

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️